|
84 - مانورى كه درهم شكست
متوكل (دهمين خليفه مقتدر و جنايتكار عباسى ) كه امام هادى (عليه السلام ) را از
مدينه به سامرا آورده و در پادگان خود تحت نظر قرار داده بود روزى خواست قدرت خود
را به امام هادى (عليه السلام ) نشان دهد و به اصطلاح مانور نظامى بدهد تا امام
هادى و طرفدانش از شورش بر ضد حكومت بترسند.
متوكل دستور داد نود هزار از افراد ترك ارتش خود، كه در سامرا بودند، هر كدام توبره
علف خورى اسب خود را يك بار پر از خاك كرده و در نقطه اى بريزند.
همه سربازان و افسران اين كار را كردند، در نتيجه كوه بزرگى از خاك پديد آمد كه به
تل مخالى
(119) ناميده شد.
سپس دستور داد، امام هادى (عليه السلام ) را حاضر كردند و به بالاى آن تل بردند تا
سپاه بيكران متوكل را از نزديك ببيند.
امام به اجبار بالاى تل قرار گرفت ، متوكل نيز در حضور امام بود، ارتشيان از اطراف
آن تل كوه پيكر، رژه مى رفتند، و در حالى كه غرق در اسلحه بودند و همه امكانات
لوژيستيكى ارتش متوكل با آرايش مخصوص به صحنه آمده بودند، در اين هنگام متوكل رو به
امام هادى (عليه السلام ) كرد و گفت : لشكرم را مى بينى ؟
امام فرمود: آيا من هم لشكر خود را به نمايش در آورم ؟
متوكل گفت : مانعى ندارد.
امام دعايى كرد و ناگهان متوكل ديد بين زمين و آسمان پر از فرشتگان غرق در اسلحه
است ، نتوانست تعادل خود را كنترل كند، افتاد و بيهوش شد (چرا كه ديد لشكريانش در
برابر عظمت لشكر امام ، همچون مورچكانى در برابر سپاه بى كران است ).
وقتى متوكل به هوش آمد، امام به او فرمود: هدف ما دنيا نيست بلكه معنويات و آخرت
است ، بنابراين آنچه كه تو مى پندارى ، اساسى ندارد
(120) يعنى وقتى دنيا، خوب است كه
همه اين امكانات در راه خدا و برقرارى نظام اسلامى باشد.
به اين ترتيب مانور عظيم متوكل درهم شكسته شد، اما آن ياغى خيره سر آنهمه مقامات
عالى را از امام هادى (عليه السلام ) مى ديد، در عين حال از مركب غرور پايين نمى
آمد تا سرانجام بدست اطرافيانش قطعه قطعه شد و به درك واصل گرديد.
|